آشفته-گی

در آسفالت های یخ زده راه می روی و حرف ها جدا از هم اند، لوسترم رو به بالا شده و خاموش و روشن می شود و همه چی نوعی بی نظمی دارد که خودش نا نظم است، خرت و پرت ها وسط اتاقند، دسکتاپم شلوغ، و درایوها درهم و بر هم اند، قسمت بالای مغزم سنگین است و وسطش چنان سبک که تحمل بالا را ندارد ، گلها آب می خواهند، مخصوصا دومیشان و من نمی دانم که این ها مال زندگی ماشینی در شهر است یا ناشی از شهریه بدون آن و خلاصه هوا هم قطعا آلوده است و از همه بد تر سبزیجات گندیده و ونه گندیده با خرت و پرت های اتاقم مخلوط شده اند و شاخ و برگ های اضافه هم وجود دارند، و بین همه ی این ها دو پیاز وارفته هست، دو پیاز بزرگ وارفته که خیلی وارفته اند و من نه می توانم بخوانم و نه بنویسم و چه قدر بد حالم حتی شاید شبیه جمله ی معروفی ام که میگفت : “تپش قلب دارم و حالت تهوع”* و تو چه می دانی که افتاده ام کف اتاق و گیجی با تمام قدرت در من تجلی کرده و کارهای عقب مانده دارند زیاد میشوند و سرم هم از بی دردی درد میکند و بیچاره مغزم! کاش فرصت داشت به جای شنا کردن کمی زندگی کند.

*با تصرف

گذری به یک شعر: قاف

و قاف

حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من آغاز میشود

” قیصر امین پور- آینه های ناگهان ”

خودش را بالا می برد ، در معنای اول یک رابطه ی ساده و کوچک یا شاید فقط تطابق دو حرف، همین . اما این حرف ها فقط بهانه ای بود چرا که قاف فقط یک حرف نیست و در ذهن قیصر شاید بهتر باشد قاف را آنجایی قرار دهیم که مرز افسانه و واقعیت است.

بعضی می گویند که ریشه ی قاف همان واژه ی Kof در زبان پهلوی به معنای کوه است، کوهی افسانه ای که اصل و اساس همه ی کوه هاست و بعضی گفته اند که فاصله ی این کوه تا آسمان بمقدار قد آدمی است*، پس اگر چنین باشد باید قله ی کوه قاف را مأوایی برای قیصر بدانیم که به این طریق خود را به آسمان رسانده است.

همچنین در معنی قاف گفته اند: آن کوه قاف که گرد عالم در کشیده ، نمودگاری است از آن قاف که  گرد دل دوستان در کشیده، پس هرکه در این دنیا خواهد که از آن کوه قاف در گذرد قدم وی فروگیرند و گویند: وراءِ این کوه گذری نیست* . ولی قیصر پای خود را از آن فراتر می گذارد.

همچنین در ادبیات کنایه از دورترین نقطه ی جهان است، گفته اند:کسی که در ولایت دل و صحرای سینه قدم زند ، چون خواهد که یک قدم از صفات دل و عالم ، سینه بیرون نهد، قدم وی فرو گیرند و گویند: کجا می شوی؟ ما خود همین جای با توایم (انا عند المنسکره قلوبهم من اجلی)* ولی در شعر خود قیصر این حد و مرز ها را هم نمی شناسد!

در جای دیگر قاف محل و جایگاه سیمرغ است آنجا که هدهد برای یافتن او سایر پرنده ها را از هفت بلاد می گذراند که در این راه برخی به دلیل سختی راه از رسیدن به قاف سر باز می زنندو برخی هم تسلیم نفس خود میشوند و در پایان تنها بیست و نه پرنده هدهد را همراهی می کنند و هنگامی که کوه را فتح می کنند می فهمند که سیمرغ خودشان اند، داستانی که عطار در منطق الطیر خود آورده است. که می داند؟ شاید قیصر هم همانطور که بی بال پرید* و پرواز کرد ، این بار هم پرواز کرده و از قاف هم گذشته است.

اما گذشته از این ها قیصر را بهتر است در نقش یک معلم بدانیم که خودش را کنار می گذارد و در اینجا الفبایی که فراموش شده را یادآوری می کند و بعد ها هم دستور زبان آن را می نویسد* ، اما در ابتدای این الفبا قاف جای دارد که نماد یا مظهری از عشقی واقعی است که قیصر بازیابی آن را می خواهد: قاف مثل قیصر

برای آقای امین پور…

روحش شاد


  1. معجم البلدان ج۷ ص۱۵ – فرهنگ اعلام دکتر معین
  2. کشف الاسرار ۹ : ۲۸۳ – فرهنگ اعلام دکتر معین
  3. بی بال پریدن
  4. دستور زبان عشق

پاییز

پشت میزی و مشغول کاری هستی و شاید هم فکر میکنی به تابستان و حسرتش را میخوری وشاید هم چیزی میخوانی…

کمی بعد، صدای باران می آید،  دست از کار می کشی وبرای چند لحظه فکرهایت را به باران میدهی ، باران که قطع شد ، از پنجره برگهای کهنه را می بینی و خورشید را که درخششی ندارد و همچنین تکه ابرهایی که برای تسخیر آسمان به هم پیوند میخورند… به طرف کتابخانه ات میروی و رمان ها را کنار میزنی تا کتاب شعر پیدا کنی

و دوباره صدای باران می آید

در باب مقدمه

(سلام!) خب اینم از وبلاگ من!اینکه دوباره وب نویسی را شروع کنم از اواسط تابستون به مغزم خورد ، اولش میخواستم وبلاگی که راه میندازم سیاسی باشه و مطابق با شرایط زمان بنویسم ولی وقتی کم کم فهمیدم که شاید بیشتر مسائلی که میخواهم بهشون بپردازم برای بسیاری بدیهی شده و نوشتن در این باب تا حد زیادی کلیشه ای ، پس عزیمت راه قبلی رو کردم و گفتم بهتره همون کسی باشم که ادای نویسنده ها رو در میاره و حرف های شاعر مابانه میزنه، یادداشت های روزانه بنویسم و با کتابها کلنجار برم ، اگر هم فکر سیاست به سرم زد تو قالب طنز بنویسم.

اقلش اینه که اگر هم این اراجیف آتی بنده به درد کسی نخورد که شرط هم می بندم به درد احدی نخوره این وبلاگ بهانه ای باشه برای تمرین نوشتن که خودش کم تحفه ای نیست ، خلاصه اینکه سعی ام رو برای up بودن این وبلاگ میکنم.

پ.ن: قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم میخواستم به یه سری از موضوعات مانند مدح و تمجید از وردپرس و سلطان موزیلا که بنده رو در ایجاد این وبلاگ بسیار یاری کردند و همچنین از فضیلت هایشان بگویم ، و همچنین نکوهش هایی هم به IE و جوملا وارد کنم که یه ۱۰ روزی کار من رو در مجموع عقب انداختن ،البته شاید از کسانی هم باید قدردانی کنم که بماند ، خلاصه حوصله ای برای بحث در مورد اینجور چیزها ندارم شاید بعدا در موردشون تک تک صحبت کردم .